خداوند مي فرمايد: «من شما را هميشه دوست داشته ام !»
شش روز بعد، عيسي با پطرس ، يعقوب و يوحنا به بالاي تپه اي رفت . كس ديگري در آنجا نبود.
ناگاه صورت عيسي بطرز پرشكوهي شروع به درخشيدن كرد
3 و لباسش درخشان و مثل برف سفيد شد، بطوري كه هيچ كس بر روي زمين نمي تواند لباسي را آنقدر سفيد بشويد.
4 آنگاه الياس و موسي ظاهر شدند و با عيسي به گفتگو پرداختند.
5 پطرس شگفت زده گفت : «استاد، چه خوب مي شود اينجا بمانيم . اگر اجازه بفرماييد، سه سايبان بسازيم ، براي هر يك از شما، يك سايبان ...»
6 پطرس اين حرف را زد تا چيزي گفته باشد، چون نمي دانست چه بگويد و همه از ترس مي لرزيدند.
7 اما در همان حال ، ابري بالاي سرشان سايه افكند و ندايي از آن در رسيد كه «اين فرزند عزيز من است ؛ سخنان او را بشنويد!»
کتاب ملاکی 1 , 2
***********شش روز بعد، عيسي با پطرس ، يعقوب و يوحنا به بالاي تپه اي رفت . كس ديگري در آنجا نبود.
ناگاه صورت عيسي بطرز پرشكوهي شروع به درخشيدن كرد
3 و لباسش درخشان و مثل برف سفيد شد، بطوري كه هيچ كس بر روي زمين نمي تواند لباسي را آنقدر سفيد بشويد.
4 آنگاه الياس و موسي ظاهر شدند و با عيسي به گفتگو پرداختند.
5 پطرس شگفت زده گفت : «استاد، چه خوب مي شود اينجا بمانيم . اگر اجازه بفرماييد، سه سايبان بسازيم ، براي هر يك از شما، يك سايبان ...»
6 پطرس اين حرف را زد تا چيزي گفته باشد، چون نمي دانست چه بگويد و همه از ترس مي لرزيدند.
7 اما در همان حال ، ابري بالاي سرشان سايه افكند و ندايي از آن در رسيد كه «اين فرزند عزيز من است ؛ سخنان او را بشنويد!»
انجیل مرقس 9 , 2 - 7
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر